عنوان: یولانته در جست و جوی کریسولا
نویسنده: سباستین لس
مترجم: حسام سبحانی طهرانی
ناشر: مبتکران، 1393
تعداد صفحات: 60
گروه سنی: 7-9 سال
در داستان «یولانته در جست و جوی کریسولا» غازی به نام یولانته با لاکپشتی به نام کریسولا دوست صمیمی هستند، آنها در میان ردیفهای کاهو زندگی میکنند و لحظات بسیار خوبی دارند؛ کتاب میخوانند، ورزش میکنند و حتی گاهی شبها کنار هم میخوابند. تا اینکه در روزی پاییزی باد شدیدی وزید و کریسولا ناپدید شد. همه میگفتند کریسولا مرده است ولی یولانته متوجه منظور آنها نمیشد.
یولانته همهجا را به دنبال کریسولا گشت، بر فراز بلندترین کوهها، در اعماق زمین و آبها، کهکشانها، حتی دنیای موسیقی و نقاشی را گشت ولی هیچ نشانی از او پیدا نکرد. پس از مدتی یولانته دوباره به ردیف کاهوها، جایی که کریسولا زندگی میکرد، بازگشت.
یولانته چشمانش را بست و به کریسولا فکر کرد، معنی حرف غازها را فهمیده بود، برای همین با خودش گفت: «من که نمیتوانم به دیدار او بروم ولی اگر چشمانم را ببندم میتوانم او را در قلبم تصور کنم.» پس از آن یولانته به خانه بازگشت و گریه کرد. شب که خوابید، کریسولا را در خواب دید، آنها در خواب دوباره با هم بازی کردند و شاد بودند. صبح که یولانته از خواب بیدار شد، دیگر احساس دلتنگی نمیکرد.
همانطور که در داستان «یولانته در جست و جوی کریسولا» دیده میشود، ترس از مرگ یا از دست دادن عزیز، واقعیتی است که هر کودکی ممکن است در شرایطی مانند مرگ حیوان خانگی یا از دست دادن شخصی در اطرافیان آن را تجربه کند اما معمولاً کودکان مفهوم مرگ را متوجه نمیشوند و انتظار دارند فرد فوتشده، مانند کارتونها زنده شود و یکدیگر را دوباره ببینند. یولانته نیز در این داستان با مفهوم مرگ آشنایی نداشت، به همین دلیل همهجا را دنبال دوستش میگشت تا او را پیدا کند.
میزان صمیمت بین دو نفر در باور از دست دادن تأثیر دارد؛ مثلا یولانته و کریسولا بسیار صمیمی بودند و به همین دلیل خیلی طول کشید تا یولانته به این درک برسد که کریسولا از دنیا رفته است، او دلش نمیخواست مرگ دوستش را باور کند اما وقتی از یافتنش مأیوس شد، پذیرفت که دیگر دوستش را در این دنیا نمیبیند. مکانها یا اشیایی که کودک را به یاد فرد فوتشده میاندازند، میتواند خیلی به او کمک کند تا احساساتش را بروز دهد، گریه کند یا با او حرف بزند.
نکتۀ دیگر داستان «یولانته در جست و جوی کریسولا»، رفتار یولانته پس از پذیرفتن مرگ دوستش است؛ او با خودش میگوید درست است که دیگر نمیتواند دوستش را ببیند اما میتواند حضور او را در قلبش احساس کند. یولانته با این فکر به آرامش رسید و مرگ دوستش را پذیرفت. این داستان و داستانهای مشابه میتواند به کودکی که بهتازگی یکی از عزیزانش را از دست داده است، کمک کند. گفتوگوی پس از داستان هم بیشتر کمک خواهد کرد تا کودک احساساتش را بگوید و آرامش یابد.
از پرسشهای زیر میتوانید در گفتوگوی خود راجعبه داستان «یولانته در جستجوی کریسولا»، با کودک بهره ببرید.
-
- چه اتفاقی افتاد که یولانته و کریسولا از هم جدا شدند؟
- غازها به یولانته گفتند که کریسولا کجا رفته است؟
- یولانته چه جاهایی را دنبال دوستش گشت؟
- او انتهای داستان به چه نتیجهای رسید؟
- آیا یولانته کاملاً کریسولا را از دست داده بود یا ممکن بود کریسولا دوباره بازگردد؟
- آیا تابهحال این اتفاق برایت افتاده؟ در آن زمان چه احساسی داشتی؟
- آیا میتوانی خاطرهای از آنچه از دست دادهای تعریف کنی؟

درج دیدگاه