باورها، تاکنون فکر کرده‌اید که چرا افراد در برابر یک واقعه، واکنش‌های متفاوتی از خود نشان می‌دهند؟
برای نمونه، در یک تصادف ممکن است برخی از راننده‌ها به اعتراض بپردازند و راننده طرف مقابل را مقصر بدانند،
برخی دیگر بدون اعتراض، به توهین و پرخاشگری بپردازند و عده اندکی هم ممکن است با روی خوش بگویند آنچه نباید بشود شد، چگونه می‌توان خسارات را جبران کرد؟

به تصاویر بالا نگاه کنید، دو نوع رفتار و واکنش متفاوت در مورد تصادف دیده می‌شود. در یک مورد طرف‌های تصادف با آرامش نسبت به این رویداد برخورد می‌کنند. آن‌ها، به طور معمول، باور دارند که اتفاق افتاده، گاهی اشتباه رخ می‌دهد و کاری نمی‌توان کرد. چرا باید خودمان را ناراحت کنیم؟ بهتر است در آرامش باشیم و دوستانه مشکل را حل کنیم. در مورد دیگر، هر یک باور دارند که دیگری اشتباه کرده و باید با زور، دشنام و کتک زدن اثبات کنند که تقصیر او بوده است. چرا واکنش‌ها متفاوت است؟ واکنش‌ها برخاسته از نوعی اعتقاد و یا باور هستند. باورها، مانند فرمانده، واکنش‌ها را در رویداد و یا اتفاقی که رخ می‌دهد هدایت می‌کنند. باورها می‌توانند نادرست و یا درست باشند. مبنای بسیاری از باورهای درست و یا نادرست در کودکان، جامعه و اعتقادات آنان است؛ منظور از جامعه والدین، مدرسه و اجتماع است. والدین، به ویژه، تأثیرگذاری زیادی در باورهای کودک دارند. برای کودک، هیچ‌کس عزیزتر و مورد اعتمادتر از والدین نیست. به طورمعمول، کودک به قوانین، مقررات، اعتقادات و الزام‌هایی که خانواده تعیین می‌کند اعتقاد پیدا می‌کند. برای نمونه، والدینی که باور دارند مشکلات خانوادگی با تندخویی و استفاده از زبان مخرب می‌تواند حل شود، کودک آن‌ها نیز از آنها تقلید کرده و تندخویی و زبان مخرب را می‌آموزد. به این باورها، یادگیری اولیه می‌گویند. در مقابل یادگیری اولیه، یادگیری‌های ثانویه نیز وجود دارد، که در ساخت شخصیت تأثیرگذار هستند. اگر او شاهدِ بگومگوی والدین باشد و در شرایط مشابه، اگر او نیز اختلافی با کسی پیدا کند، شروع به دادوفریاد می‌کند. یعنی، به آنچه دیده و در ذهن او نقش بسته، عمل می‌کند. این واکنش و رفتار، رفتار الگو گرفته‌شده است. اگر این رفتار برای او پیروزی به دنبال داشته باشد، او می‌آموزد که هرکجا پرخاشگری کند، می‌تواند به آنچه می‌خواهد برسد (یعنی یادگیری ثانویه). این یادگیری نیز در ذهن او می‌نشیند و در اثر تکرار تبدیل به یک باور می‌شود. معیاری که این باور بر آن استوار است می‌تواند نگرش‎هایی مانند یکی از نگرش‌های زیر باشد: «اگر داد نزنم، نمی‌توانم حقم را بگیرم»، «اگر کتک نزنم، می‌گویند ضعیف است و مرا دست‌کم می‌گیرند». این نگرش‌ها، ساختارها و یا طرح‌واره‌های ذهنی را برای فرد می‌سازد. آن‌ها همواره مشوق فرد در تکرار و پیروی از باور ناسالم خود است. اگر طرح‌واره‌ها و یا معیارهای نادرست برای زندگی، در کودکی اصلاح نشود، براثر تکرار تبدیل به عادت و باور می‌شود و تغییر آن‌ها خیلی مشکل خواهد بود.
امروزه برخی از نوجوانان فکر می‌کنند که باید حال را دریافت و به هر قیمتی شاد بود. حمایت از کودک توسط خانواده و نیز سایر بزرگ‌ترها برای اینکه با مشکلات روبرو نشود و آزار نبیند، این باور را در او شکل می‌دهد که «بهتر است از مشکلات فرار کند تا آزار نبیند و همواره شاد باشد». چنین نوجوانانی، شاد زیستن را در فرار از مسئولیت و بیکاری می‌دانند. کودکان و نوجوانان در کمک به دیگرانی که در ناملایمات به سر می‌برند، کوتاهی می‌کنند چون فکر می‌کنند که لحظه‌های شاد آن‌ها را برهم می‌زند. آن‌ها در بزرگ‌سالی توانایی روبرو شدن با سختی‌ها و سازگاری با آن‌ها را ندارند، مهارت حل مسئله را نمی‌آموزند و برای حل مشکلات خود وابسته به دیگران هستند. این نوجوانان باید خود را بشناسند و بدانند که عامل این گریز و گرفتاریهای آن باورهای ناکارآمد آنان است. به اعتقاد الیس، روانشناس آمریکایی، برای اینکه انسان به خوشبختی برسد، باید به خود تحلیلی پرداخت.

راه های پرورش باور کارآمد در کودک و نوجوان

برای نهادینه کردن باورهای سالم و ساختارهای ذهنی منطقی در کودکان، ضروری است که الگوهای رفتاری مناسبی برای آن‌ها باشیم، یعنی ساختارهای اولیه مناسبی در اختیار آن‌ها قرار دهیم. از دیگر عوامل شکل‌گیری باور نادرست رفتار گردانندگان مراکز آموزشی و نگهداری کودک است. مربی و یا معلم در مرکز آموزشی نقش مهمی را در این رابطه بر عهده دارند. اگر آن‌ها به‌جای همدلی و رابطه دوستانه با کودکان، به آن‌ها برچسب‌هایی چون کم‌هوش یا باهوش، کم استعداد یا با استعداد بزنند یا اینکه به‌تحقیر کودک در میان دانش‌آموزان دیگر بپردازند، آن‌ها عامل شکل گیری باورهای نادرست در آن‌ها هستند؛ باورهایی چون من نمی‌توانم، من باهوش نیستم، من احمقم، من نمی توانم همه‌کارهایم را بدون اشتباه انجام دهم . این باور نادرست و غیرمنطقی، زندگی‌ای همراه با دشواری، اضطراب و افسردگی به بار می‌آورد. باورهای نادرستی که در ذهن کودک شکل می‌گیرد، در دورۀ کودکی قابل‌تغییر و اصلاح است. اما هرچه کودک به بزرگ‌سالی نزدیک‌تر می‌شود، تغییر باورهای او دشوارتر می‌شود. به همین دلیل اصلاح باورهای نادرست در دورۀ کودکی از اهمیت به سزایی برخوردار است.

روانشناسان معتقدند گرچه محیط موجب شکل‌گیری باورهاست، ولی با پرورش تفکر کودک و نیز نوجوان می‌توان به او کمک کرد تا با تفکر دربارۀ باور خود و پیامدهایش، بتواند به انتخاب بپردازد و باور کارآمد را جایگزین باور ناکارآمد کند. خواندن داستان‌های مناسب می‌تواند بستری برای شناخت بنیان‌های فکری و معیارهای درست برای تصمیم‌گیری در اختیار قرار دهند. آنها به روش غیرمستقیم و لذت بخش، به شناخت باورهای درست و پیامدهای آن برای زندگی شاد کمک می‌کنند. بحث‌وگفت‌وگو دربارۀ شخصیت‌های داستان انگیزه برای افزایش شناخت را بوجود می‌آورد. در فرایند گفت‌وگو، کودک درمی‌یابد که در رابطه با یک رویداد، مانند اول نشدن در یک مسابقه و یا نمره 20 نگرفتن، آنچه او را آزار می‌دهد باور اوست: یعنی «باید همیشه نفر اول باشد وگرنه بی‌کفایت است، کسی او را قبول ندارد و …». باورهای ناکارآمد موجب می‌شود که کودک و یا نوجوان از یک رویداد ناخوشایند یک فاجعه بسازد. به کمک داستان و تفکر، کودک می‌آموزد که باور جایگزینی نیز وجود دارد، مانند: «دوست دارم برنده شوم، ولی اگر نشدم دنیا به آخر نرسیده، مهم این است که تلاش کردم». به‌این‌ترتیب، به کمک داستان او در مورد کارآمدی باور خود فکر می‌کند و می‌تواند باورهای غیرمنطقی خود را به باورهای منطقی تبدیل کند.

با پرورش تفکر با استفاده از داستان، می‌توان به کودک و یا نوجوان کمک کرد تا به خود تحلیلی بپردازند. در زمان خواندن داستان و پس از گفتگو در مورد آن، او می‌تواند به مقایسه تفکر، احساس و رفتار شخصیت‌های داستان با خودش بپردازد و پی به نادرستی سبک اندیشیدن، بردداشت‌ها، احساس‌ها و رفتارهایش ببرد. داستان با جذابیت، زیبایی متن، تصاویر و تناسب محتوا با نیازهای کودک و‌نوجوان، موجب می‌شود که آن‌ها با آن “هم‌زاد پنداری” کنند و فرصتی برای تفکر دربارۀ خود و انتخاب باور درست را داشته باشند.

اگر می‌خواهید فرزندتان زندگی شادمانه و بدون رنج‌های ناشی از باور نادرست مانند “من باید همیشه برتر باشم، همیشه بهترین باشم، ثروتمندترین باشم، باهوش ترین باشم و یا باورهایی مانند من از همه بدترم، بی کفایت‌ترم زشت‌ترم، همه باید به من توجه کنند، اگر من مشکل دارم تقصیر دیگران است” را داشته باشد، به او کمک کنید تا از طریق داستان‌های مناسب و بحث در مورد آن‌ها، به بلوغ فکری برسد، باورهای ناکارآمد خود را شناسایی کند و آن‌ها را به باورهای کارآمد تبدیل کند.

نمونه‌ای از داستان‌های مرتبط

در ادامه، چند عنوان از داستان‌های مرتبط با باورهای نادرست و درست آورده‌ شده است. با انتخاب هر عنوان می‌توانید به خلاصه آن، بحث و گفت‌وگوهایی درباره چگونگی استفاده از داستان و پرسش‌هایی درباره محتوای آن دسترسی داشته باشید.