عنوان: کابوسها
نویسنده: جیسون سیگل، کریستن میلر
مترجم: مهسا خراسانی
ناشر: نشر هیرمند، 1396
تعداد صفحات: 472
گروه سنی: 12-15 سال
داستان «کابوس ها» دربارۀ چارلی لِرد، پسر 11 سالهای است که مادرش را از دست داده و با پدر، برادر 8 سالهاش، جک، و نامادریاش، شارلوت، در برجی ارغوانیرنگ زندگی میکند. او شبها کابوسهای وحشتناکی میبیند و برای همین نمیخوابد؛ این بیخوابی باعث شده است بیشتر اوقات عصبانی باشد و با تندی با همه صحبت کند. چارلی از شارلوت بدش میآید و او را هیولا میداند. او در کابوسهایش جادوگری را میبیند که میخواهد او را در قفسی در بالای برج زندانی کند تا از تنهایی بمیرد و چارلی را تهدید میکند که اگر در خواب به قفس نرود در بیداری به دنبال او خواهد آمد. به همین جهت چارلی قبل از خواب پشت در اتاقش تعداد زیادی جعبه میگذارد. یک شب شارلوت سعی میکند با او صحبت کند و از چارلی علت بیدار ماندن و بیخوابیهای اخیرش را میپرسد اما چارلی با بداخلاقی با او صحبت میکند و به اتاقش میرود. رفتار چارلی با جک نیز خوب نیست زیرا او لباس کاپیتان آمریکا را که مادر چارلی برایش دوخته بود میپوشد و شارلوت را مامان صدا میزند. پدر جک سعی میکند با او صحبت کند تا دلیل این رفتارهایش را بفهمد. چارلی که در ابتدا خوشحال است مثل قدیم با پدرش صحبت میکند میخواهد ماجرای کابوسها را بگوید اما صحبتهای پدر دربارۀ شارلوت باعث میشود چارلی حس کند پدرش نیز طرف شارلوت است و شارلوت پدر و برادر او را همزمان دزدیده است. این حس باعث میشود با پدرش نیز به تندی صحبت کند.
آن شب در بیداری جادوگر را میبیند که به دنبال او آمده است اما در دستشویی پنهان میشود و جادوگر به او هشدار میدهد که اگر همراهش نشود، مجبور است جک را با ببرد. با فریاد چارلی، شارلوت به کمک او میآید و در آن لحظه چارلی به شباهت جادوگر و شارلوت پی میبرد و فکر میکند او نیز جادوگری است که سعی دارد خانوادهاش را با خود ببرد. چارلی فکر میکند شارلوت قصد دارد به جادوگر کمک کند تا جک را با خود ببرد به همین جهت سعی میکند بیشتر مراقب جک باشد اما جک از این رفتار برادرش ناراحت میشود و بیشتر از او میترسد. دوستان چارلی در مدرسه علت بی خوابیها و رفتار تندش را میپرسند و او ماجرا را تعریف میکند. دوستانش به او میگویند که به تازگی کابوس میبینند و حس میکنند بیان کردن این موضوع آنقدرها هم خجالتآور نیست. چارلی از دوستانش کمک میخواهد تا شارلوت و جک را تعقیب کنند و نگذارند شارلوت جک را پیش جادوگر ببرد. دوستانش به او کمک میکنند اما وقتی میبینند شارلوت با جک رفتار خوبی دارد و با او بستنی میخورد و بازی میکند از تعقیب او پشیمان میشوند.
چارلی به اتاق بالای برج میرود و متوجه صدای پا میشود با این حال وارد اتاق میشود و نقاشیهای شارلوت را میبیند و متوجه میشود کسی قبل از او در اتاق بوده و قفل کشو را شکسته است. وقتی میخواهد به اتاقش بازگردد صدای جک را میشنود و برای این که کسی متوجه حضور او در اتاق شارلوت نشود خودش را پنهان میکند که ناگهان جادوگر را میبیند که بچهای را دور قالی پیچیده است و روی دوشش به سمت جنگل میدود. چارلی که فکر میکند جادوگر در حال ربودن جک است، به دنبال او وارد جنگل میشود ولی جادوگر را گم میکند.
چارلی بارها در کابوسهایش موجودی را دیده بود که در جنگل او را دنبال میکند و حالا حس میکند آن موجود به دنبالش است، در حالی که دنبال راه فرار میگردد تا به کلبهای میرسد. گربۀ جادوگر منتظر است تا انگشتان چارلی را ببرد و بخورد که ناگهان دلقکی با ماشینی اسباببازی نجاتش میدهد اما خودش گرفتار میشود. چارلی با ماشین به شهر میرود و فردی به نام مدوسو را میبیند. مدوسو سه مار روی سرش دارد و میتواند با نگاه کردن به افراد آنها را به سنگ تبدیل کند. چارلی حالا با جسمش به دنیای کابوسها آمده است و مدوسو قصد دارد به او کمک کند تا با جک به سلامت به دروازه بین دو دنیا برسد و به دنیای بیدارها و خانه برگردد اما وجود کابوسها در شهر این کار را سخت میکند.
چارلی متوجه میشود پادشاه وحشت که بر دنیای کابوسها حکم میراند، به دنبال اوست. او اتفاقی پادشاه را میبیند که با ماشینش به ورزشگاه میرود. چارلی پادشاه را دنبال میکند و دوستش الفی را میبیند که اسیر پادشاه وحشت شده است و پادشاه از او میخواهد تا در مسابقۀ دو شرکت کند. همه تماشاچیان الفی را مسخره میکنند زیرا او نمیتواند خوب بدود. زمانی در مدرسه همه الفی را لاکپشت صدا میزدند و مسخرهاش میکردند. چارلی قصد دارد به دوستش کمک کند و با این که مدوسو به او میگوید الفی فقط دارد خواب میبیند و با فرار کردن چیزی حل نمیشود و او فردا شب نیز همین خواب را خواهد دید، چارلی باز هم به دوستش کمک میکند. آن سه نفر از دست پادشاه وحشت و لشکرش فرار میکنند و به خانۀ مادر مدوسو میروند. مادر مدوسو به آنها لباس مبدل میدهد تا بتوانند به دادگاه دلقک بروند و او را نیز نجات دهند. در دادگاه، چارلی دوستش، پیج، را میبیند که به موش آزمایشگاهی پادشاه تبدیل شده است و پادشاه سعی میکند میزان ترس را بر روی پیج امتحان کند و به کابوسها نشان دهد. او به همۀ کابوسها خبر میدهد که راهی برای رفتن به دنیای بیدارها پیدا کرده است. چارلی سعی میکند به پیج که از تاریکی میترسد کمک کند. چارلی او را نجات میدهد اما حالا پادشاه متوجه چارلی شده است و سعی میکند او را بگیرد اما با کمک مدوسو همه فرار میکنند.
چارلی و دوستانش به مدرسه میروند تا جک را پیدا کنند، آنجا متوجه میشوند پادشاه بچهها را در مدرسه زندانی کرده است و جک بین آنها نیست. بچهها فکر میکنند تعدادی هیولا در سالنهای مدرسه هستند که بچهها را میخورند و تنها یک نفر میتواند کمکشان کند، روکو، دوست دیگر چارلی. روکو با قبولی در امتحان میتواند تمامی بچههای مدرسه را نجات دهد اما نمیتواند سؤالات را پاسخ دهد. چارلی و دوستانش متوجه ماشین پادشاه میشوند و سعی میکنند با نقشهای فرار کنند و به برج ارغوانی بروند تا جک را پیدا کنند و بعد برای نجات بچهها به مدرسه بازگردند. وقتی به برج میرسند چارلی به تنهایی وارد خانه میشود و پدر و برادرش را در آشپزخانه میبیند که شارلوت برای آنها صبحانه درست کرده است. جک و پدرش مدام لبخند میزنند و از بودن در کنار شارلوت خوشحال هستند. چارلی با دیدن این صحنه ناراحت میشود و به اتاق جک میرود. جک پیش او میآید و میگوید که شارلوت را دوست دارد. چارلی از او پرسید که آیا مادرش را به خاطر میآورد؟ وقتی میفهمد که جک نیز مادرشان را به یاد میآورد خوشحال میشود. چارلی از بودن در کنار برادرش خوشحال است و به او اطمینان میدهد که دیگر باعث ناراحتی او نمیشود. آنها با هم به اتاق بالای برج میروند و شارلوت را آن سوی دروازه میبینند.
جک به چارلی میگوید که شارلوت تمام شب را بیدار مانده و نگران اوست. چارلی با شنیدن این حرف، دلیل ترسش از جادوگر را میفهمد. جک از دروازه عبور میکند و به خانه برمیگردد اما چارلی هنوز باید با ترس دیگرش روبهرو شود. وقتی از برج خارج میشود دوستانش به او میگویند که فردی در حیاط خانه قدیمیشان منتظر او است. چارلی از همانجا مادرش را میبیند و به سمت خانه میرود تا با بزرگترین ترسش یعنی خداحافظی از مادر روبهرو شود، همیشه میترسید اگر از مادر خداحافظی کند، او را فراموش خواهد کرد. چارلی و مادرش با هم صحبت میکنند و مادر از زمان کودکی و دوستیاش با شارلوت و کابوسهایشان یعنی دلقک و مدوسو برای چارلی تعریف میکند و چارلی میفهمد که شارلوت مدوسو را برای نجات او به دنیای کابوسها فرستاده است. چارلی بعد از صحبت با مادرش از او خداحافظی کرد و مادرش از آن پس به رویای چارلی تبدیل میشود.
چارلی و دوستانش برای نجات بچهها به مدرسه برمیگردند. پادشاه وحشت یک خندق و چند سگ بین آنها و مدرسه ایجاد میکند و تنها با این شرط در مدرسه را باز میکند که الفی از موانع بگذرد. الفی به خاطر نجات بچهها تمام سعیاش را میکند و با زیرکی از موانع میگذرد و بر ترسش غالب میشود اما پادشاه شرط دیگری میگذارد و از روکو میخواهد تا با قبولی در امتحان بچهها را نجات دهد. چارلی و دوستانش به دنبال راه حل دیگری هستند تا بچهها را نجات دهند اما از بیرون مدرسه راهی به داخل نیست. روکو با شجاعت تصمیم میگیرد با کابوسش روبهرو شود و امتحان دهد. او چیزی روی برگهها مینویسد و آنها را به شکل موشک درست میکند و به داخل مدرسه میاندازد و در لحظه آخر بر روی آخرین برگه امتحان نمره آ مثبت برای خود مینویسد. اگرچه از نظر پادشاه او در امتحان قبول نشده است اما بچهها از راهی که بر روی موشکها نوشته شده بود خود را به بیرون مدرسه میرسانند و تنها دختری که در دستشویی گیر کرده بود نمیتواند بیرون بیاید.
مدوسو، دلقک و کابوسهای دیگری که از رفتار پادشاه ناراضی بودند به مدرسه میآیند و از پادشاه میخواهند تا بچهها را آزاد کند اما پادشاه قبول نمیکند، پیج داوطلب میشود تا برای نجات دختر به داخل مدرسه برود. پادشاه کابوس «تاریکی» را به داخل مدرسه میفرستد. پیج که از تاریکی میترسد حالا مجبور است در تاریکی به کمک دختر برود. او با شنیدن صدای فریاد دختر، شجاعت بیشتری پیدا میکند تا مقابل کابوسش بایستد و دختر را نجات دهد.
البته پادشاه وحشتِ داستان «کابوس ها» هنوز دستبردار نیست، به لشکرش دستور میدهد تا بچهها را دوباره به مدرسه بفرستند. کابوسها همیشه بر این باور بودند که نباید بچهها را شکنجه داد و زمانی که بچهای بر کابوسش پیروز شود دیگر آن کابوس را نمیبیند، برای همین حالا مخالف رفتار پادشاهِ وحشت بودند. مادر مدوسو که جزء مخالفان است پادشاه را به سنگ تبدیل میکند و با کمک بچهها او را روی زمین میاندازد تا خورد شود. مدوسو نیز پس از آن اعلام میکند که دیگر نمیخواهد کابوس باشد زیرا در این مدت فهمید کمک کردن به بچهها لذتبخشتر است، پس خود را به سنگ تبدیل میکند تا وارد رویای بچهها شود. مادر مدوسو از بچهها میخواهد تا به تختخواب خود فکر کنند و از خواب بیدار شوند. تنها چارلی است که نتوانسته است از این طریق به خانه برگردد. دلقک به او کمک میکند تا به برج برود و از طریق دروازه به خانه بازگردد. با برگشتن او دروازه بسته میشود. حالا رفتار چارلی با شارلوت و سایر اعضای خانوادهاش خوب است.
در داستان «کابوس ها» شخصیت اصلی و تمام بچههایی که از چیزهای مختلف مانند امتحان، تاریکی، دویدن و… میترسند، روبهرو هستیم، نوجوانانی که به جای شناخت علت ترس خود سعی میکنند از آن فرار کنند. این شخصیتها در روند داستان «کابوس ها» مجبور میشوند با ترسهایشان رودررو شوند، آنگاه است که درمییابند آنچه از آن میترسیدند چندان هم ترسناک نیست. چارلی که مدام کابوس میدید و فکر میکرد موجودی او را دنبال میکند، در انتها متوجه شد آن موجود ترسناک مادرخواندهاش است که به نظرش جای مادر را در خانواده گرفته و از سوی دیگر چون نمیخواست با مادرش که به تازگی او را از دست داده بود خداحافظی کند همواره از فکر کردن به مادر هم میترسید و این ترس او باعث دوری بیشترش از اعضای خانواده به ویژه پدر و برادرش شده بود، او برای جلوگیری از کابوسها به جای گفتوگو با پدرش سعی میکرد شبها بیدار بماند و این شببیداریها رفتار نامناسب چارلی را تشدید میکرد.
نوجوان با خواندن داستان «کابوس ها» درخواهد یافت که تنها او نیست که ترسهایی در زندگی دارد، بلکه همۀ افراد بدون توجه به سن و سال چیزهایی برای ترسیدن دارند. او پی میبرد که نادیده گرفتن ترسها، باعث رفع آن نمیشود بلکه باید عامل ترس را بشناسد و با رودررو شدن با آن، ترسش را کاهش دهد، همانطور که شخصیت «پیج» علت ترسش از تاریکی را میفهمد و دیگر از آن نمیترسد، یا ترس خود چارلی از فراموش کردن مادرش که پس از رویارویی با او پی برد یاد مادرش همواره با او است. آگاهی از علت و عوامل بروز ترسها و نگرانیها مثل اتفاقهایی که در داستان «کابوس ها» افتاد به نوجوان کمک خواهد کرد تا به آرامش برسد و سعی کند با کنترل هیجان خود بر این احساسات طاقتفرسا غلبه کند.
شما میتوانید از سؤالات زیر برای بحث و گفتگو با کودکتان دربارۀ داستان «کابوس ها» بهره ببرید.
- چارلی چه کابوسهایی میدید؟
- چه چیزهایی باعث شده بود او کابوس ببیند؟
- چرا رفتار چارلی عوض شده بود؟ چه شرایطی باعث این تغییر رفتار او بود؟
- چه چیزهایی همیشه چارلی را میترساند و نگران میکرد؟
- در ابتدای داستان «کابوس ها» چارلی برای برخورد با ترسهایش چه میکرد؟ این نحوۀ برخورد او با نگرانیها و ترسها چه نتیجهای داشت؟ آیا موفقیتآمیز بود؟ چرا؟
- چه اتفاقی افتاد که چارلی دیگر نمیترسید؟
- شما از چه چیزی میترسید؟ برای این که بر ترس خود غلبه کنید چه کار میکنید؟
- اگر از چیزی بترسید در مورد آن با چه کسی صحبت میکنید؟ آیا صحبت کردن دربارۀ آن باعث کاهش ترس شما میشود؟

درج دیدگاه