داستان جان شما کجاست؟
نویسنده: 
محمد[هادی]محمدی؛ تصویرگر: حمیدرضا خواجه‌محمدی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1395.
تعداد صفحات:  23
گروه سنی: 10-14

داستان جان شما کجاست؟، در باغی که سراسرش درخت بادام بود، ننه‌شبنم با پسرش زندگی می‌کرد. ننه‌شبنم پیر و ناتوان؛ اما تک‌پسر او پرزور و پرتوان بود. بااین‌حال، این پسر فقط می‌خورد و می‌خوابید. بدتر از این، او ننه‌شبنم را مسخره می‌کرد که نمی‌تواند خوب راه برود، خوب ببیند، خوب بشنود و خوب کار کند. ننه‌شبنم از او می‌خواست، از زور و توان خود استفاده کند و کاری بکند؛ اما پسرک می‌گفت: «این جان که در بازو دارم، مال خودم است. تو هم می‌خواستی جانت را برای روزهای پیری‌ات نگه داری!» ننه‌شبنم همۀ کارها را خودش یواش‌یواش انجام می‌داد. به امید روزی بود که پسرش سرعقل بیاید و از باغ نگهداری کند. تابستان آمد و چغاله‌ها بادام شدند. ننه‌شبنم به پسرش التماس ‌کرد، بادام‌ها را بچیند و برای فروش به‌بازار ببرد؛ اما بی‌فایده بود. او به‌ناچار سبدش را برداشت و یواش‌یواش دو سبد بادام چید؛ اما نمی‌توانست سبدها را بلند کند. با دلی پُرغصه کنار سبدها نشست. بابارحمان، با قد خمیده و عصازنان از آنجا می‌گذشت. او به‌کمک ننه‌شبنم آمد؛ اما هرچه کردند نتوانستند، سبدها را بلند کنند. کمی که گذشت، خاله‌خورشید، عصازنان از دور پیدایش شد. سه‌تایی خواستند، سبدها را بلند کنند؛ اما نتوانستند. بعد هم عمومهربان با قدی خمیده به‌پیش آن‌ها آمد؛ اما چهارنفری هرچه کردند، نتوانستند سبدها را بلند کنند. دراین‌هنگام، پسر ننه‌شبنم پیدایش شد. آن‌ها از او کمک خواستند؛ ولی پسرک زور بازویش را برای خودش نگه‌داشته بود. از آن‌ها پرسید: «جان خودم است. جان شما کجاست؟» بابارحمان، جانش را در آسیاب گذاشته بود. عمومهربان در آفتاب و خاله‌خورشید، کنار دار قالی. آن‌ها از او خواستند، برود و جان‌های آن‌ها را بیاورد. پسرک به آسیاب رفت. جان بابارحمان، پسر پهلوان و قویِ آسیابان بود که در آنجا کار می‌کرد. پسرک دوید و خود را پای دار قالی رساند. جان خاله‌خورشید، دخترِ خاله بود که پایِ دارِ قالی نشسته بود. پسرک با دیدن آن‌ها دوید و دوید تا به‌باغ بادام رسید. سبدها را به‌تنهایی بلند کرد و راهی بازار شد. از آن به‌بعد، پسر ننه‌شبنم توی باغ کار می‌کرد و به‌تمام کارها می‌رسید. ننه‌شبنم خوش‌حال بود و جان نیرومندش را می‌دید.

در این داستان، مادر بدون کمک پسرش کارها را انجام می‌داد و پسر همیشه همه چیز برایش فراهم بود؛ او تنها می‌خورد و می‌خوابید و نمی‌دانست زحمات مادران و پدران موجب رشد و توانمندی فرزندان می‌شود؛ به‌همین‌دلیل باور داشت که آن‌ها باید جان‌شان، که همان نیرو و توانایی است، نگه می‌داشتند تا اینقدر پیر و ناتوان نمی‌شدند. این باور غلط مانع همکاری و کمک او می‌شد؛ اما وقتی که به دنبال پیدا کردن جان بابا رحمان،عمو مهربان و خاله خورشید رفت، پی به منظور بابا رحمان و بقیه برد؛ چرا که آن‌ها همه توانشان را برای بزرگ کردن فرزندانشان صرف کرده بودند و با افزایش نیروی فرزندانشان، نیروی آنان کاهش یافته بود. بنابراین این واقعیت را پذیرفت که با کمک به آن‌ها نه تنها می‌تواند این ایثار آن‌ها را جبران کند، بلکه زمانی زور بازو و جان او ارزشمند است که بتواند از آن مانند فرزندان بابا رحمان، عمو مهربان و خاله خورشید به خوبی بهره برداری کند. گاهی اوقات پدر و مادرها بدون هیچ چشم‌داشتی، همه‌چیز را برای  کودکشان فراهم می‌کنند؛ اما این کودکان در بزرگسالی نه تنها پرتوقع می‌شوند بلکه به توانمندی‌های خود پی نمی‌برند. آنان معمولاً جامعه، والدین و افراد دیگر را مسئول ناکامی و عدم موفقیت خود می‌دانند. این داستان و بحث در مورد آن می‌تواند مسئولیت‌پذیری را در کودک شما تقویت کند.

شما می‌توانید با سوالات زیر با کودکتان درباره این موضوع بحث کنید و نظر او را در این باره دریابید.

 

  • چرا پسرک به مادرش در انجام دادن کارها کمک نکرد؟
  • جان‌های بابا رحمان، عمو مهربان و خاله خورشید چه کسانی بودند و چه می‌کردند؟
  • پسرک پس از دیدن جان‌های آنان به چه نتیجه‌ای رسید؟
  • اگر شما جای پسرک بودید چه کاری می‌کردید؟
  • تا‌به‌حال شده شما هم مثل پسرک رفتار کرده باشید؟
  • در خانه در چه زمینه‌هایی به دیگران می‌توانید کمک کنید؟
  • چه زمینه‌های دیگری برای همکاری و کمک به دیگران می‌شناسید‌؟

لینک داستان پیشنهادی:

داستان «خواهر بزرگ خواهر کوچک»