عنوان: بغلم کن پرنده!
نویسنده: گد ادمسون
تصویرگر: گد ادمسون
مترجم: جواد کریمی
ناشر: شرکت انتشارات فنی ایران، کتابهای نردبان، 1401
تعداد صفحات: 36
گروه سنی: 7-9 سال
برنارد در داستان «بغلم کن پرنده!» مانند بقیۀ پرندهها نیست. وقتی کوچکتر بود متوجه تفاوت خود با دیگران نبود ولی دوستانش شروع به پرواز کردند و او نتوانست. پرندههای دیگر به مکانهای جدید رفتند و برنارد امیدوار بود که به زودی پرواز را یاد بگیرد. اما پس از مدتی تمام دوستانش رفتند و او تنهای تنها ماند. بنابراین تصمیم گرفت از دیگران کمک بگیرد اما فایدهای نداشت. بالهای برناد بلندتر از حد معمولی بودند و او نتوانست پرواز کند. او از بالهایش خجالت میکشید و سعی کرد با لوله کردن بالهایش آنها را کوچک کند یا به چیز دیگری مانند پاپیون و روسری تبدیلشان کند اما باز هم فایدهای نداشت. او با ناراحتی یک شاخۀ تنها پیدا کرد و آن را تبدیل کرد به خانۀ خودش.
روزها، شبها و فصل گذشتند و برنارد همچنان روی آن شاخه بود. اما روزی صدایی غمگینتر از صدای خودش شنید. صدا از اورانگوتانی بود که گریه میکرد. برنارد با بالهای بلندش اورانگوتان را بغل کرد. یک بغل گنده! اورانگوتان گریهاش بند آمد و به برنارد گفت: «بغل تو حالم را خیلی بهتر کرد ممنونم پرندۀ مهربان». وقتی برنارد به شاخهاش برگشت حس خوبی داشت. فکر کرد شاید بالهایش خیلی هم بهدردنخور نباشند. پس برای اولین بار آرام خوابید و صبح سرحال بیدار شد.
از آن روز حیوانات مختلفی برای بغل شدن پیش برنارد میآمدند. یک خرس، خرگوش، یک دستۀ بزرگ پرنده، کروکودیل قلقلکی، قورباغۀ لیز و حتی یک کرم کوچک. حیوانات مشکلاتشان را به برنارد میگفتند و او گوش میداد. برنارد دیگر ناراحت نبود حتی این همه بغل کردن باعث شده بود بالهایش قویتر شوند و شاید هم بتواند پرواز کند. اما بعد با خودش فکر کرد که زندگی همهاش پرواز نیست. حالا او دیگر ناراحت نبود و فهمید که با کمک حیوانات دیگر چیز با ارزشی چون دوستان جدید پیدا کرده است و دوستها میتوانند در هر کاری کمکش کنند، حتی پرواز کردن.
در داستان «بغلم کن پرنده!» برنارد به خاطر داشتن بالهایی متفاوت احساس ناامیدی میکند اما پس از مدتی بهجای این که همواره به خودش فکر کند، به دیگران توجه میکند، مشکلات آنها را میبیند، با آنها همدردی و همدلی میکند و سعی دارد با عشق ورزیدن به آنها کمکشان کند تا احساس بهتری به دست آورند. او بالهایش را بیارزش میدانست و فکر میکرد باعث شرمندگیاش هستند برای همین سعی میکرد از آنها شکل دیگری بسازد. بار اول که از بالهایش برای محبت به دیگران استفاده کرد و فهمید میتواند به آنها آرامش دهد، این کار را ادامه داد. سپس درک کرد که تفاوتها بد نیستند، بلکه میتوانند کمک کنند به یاری دیگران بیاید و زندگی را برای آنها و خودش زیباتر کند. در واقع این ماجرا نشان میدهد که چهطور همدلی با دیگران میتواند برای خود شخص نیز مفید باشد و باعث آرامش و رضایت او شود.
با گفتوگوی پس از داستان، کودک راحتتر میتواند داستان را برای خودش تحلیل کند و در شرایط مناسب از آموختههایش از آن داستان استفاده کند. پرسشهای زیر میتواند آغازگر گفتوگو دربارۀ داستان «بغلم کن پرنده!» باشد.
- چرا برنارد احساس ناراحتی و تنهایی میکرد؟
- چه چیزی باعث شد برنارد احساس کند داشتن بالهای متفاوت بد نیست؟
- چرا دوستان برنارد از او میخواستند تا بغلشان کند؟ برنارد و دوستانش بعد از آن چه احساسی داشتند؟
- برنارد از این که توانسته بود دوستانش را خوشحال کند چه حسی داشت؟
- آیا ویژگیهایی داری که تو را از دیگران متفاوت کند و آنها را دوست نداشته باشی؟
- با وجود این تفاوتها، چه کارهایی میتوانی انجام دهی که دیگران نمیتوانند؟

درج دیدگاه