عنوان: موچول دوست ندارد خوب باشد
نویسنده: جکی اندروز
تصویرگر: مارکو کامپانلا
مترجم: احسان کاظم
ناشر: نسل نواندیش، من و کیمیا، 1390
تعداد صفحات: 27
گروه سنی: 6-8 سال

خلاصۀ کتاب موچول دوست ندارد خوب باشد

یک روز صبح موچول وقتی از خواب بلند شده بود حوصله نداشت. دلش نمی‌خواست با مادرش به پیاده‌روی برود، دوست نداشت لباس گرم پیشنهادی مادرش را بپوشد، او نق زد و گفت از این پیراهن خوشم نمیاد.

آن روز موچول با همه‌چیز مخالف ‌‌می‌کرد. برخلاف خواستۀ مادرش قبل از بیرون رفتن از خانه، اسباب‌بازی‌هایش را جمع نکرد. به همین دلیل زمانی که در فروشگاه از مادرش خواست اسباب‌بازی بخرد، مادر گفت اگر اسباب‌بازی‌هایت را در خانه رها نمی‌کردی برایت ‌‌می‌خریدم.

در راه برگشت از کنار پارک رد ‌‌می‌شدند. موچول از مادر اجازه گرفت و سوار چرخ‌وفلک شد اما انگار یک‌بار برایش کافی نبود؛ هرچه مادرش ‌‌می‌گفت که باید بروند و دیر ‌‌می‌شود موچول گوش نمی‌داد و ‌‌می‌گفت هنوز هم می‌خواهد بازی کند. مامان موچول را از چرخ‌وفلک پایین آورد. موچول گاری بستنی‌فروشی را دید و بستنی خواست اما مامان گفت نه نمی‌خرم. اگر بستنی بخوری دیگر نمی‌توانی شام بخوری. دوستان موچول در همان حوالی بودند پیش موچول آمدند و به او پیشنهاد دادند که با آن‌‌‌ها بازی کند، اما موچول گفت نه من یک توپ دارم که مال خودم است و نمی‌خواهم با کسی بازی کنم. اما وقتی دوستانش تنهایش گذاشتند متوجه شد که تنهایی بازی کردن اصلاً مزه ندارد.

نزدیک شب شده بود و مادر موچول از او خواست تا پارک را برای رفتن به خانه ترک کنند، اما موچول گفت من دوست ندارم راه بروم، بغلم کن. مامان گفت من خسته‌ام و نمی‌توانم تو را بغل کنم. موچول هم گفت پس من به خانه تمی‌آیم و بیرون می‌مانم. بعد هم پا به فرار گذاشت. مادر موچول هرچه با صدای بلند موچول را صدا کرد او جوابی نداد. مادر گفت اگر بیرون نیایی تو را تنها ‌‌می‌گذارم و ‌‌می‌روم. ولی موچول پنهان شده بود و پاسخی نداد. بعد مدتی موچول آهسته بیرون آمد و دید که تنهاست. آن‌جا خیلی تاریک و سرد بود. انگار هزارتا چشم داشتند به او نگاه ‌‌می‌کردند. موچول ترسان ترسان مادرش را صدا زد. مادر و پدر موچول دنبال او آمده بودند و او را گریان و در حالی که از ترس ‌‌می‌لرزید پیدا کردند. موچول از دیدن آن‌‌‌ها خیلی خوشحال شد و گفت از امروز قول ‌‌می‌دهم که موش خوبی باشم. دیگر بداخلاقی و لجبازی نمی‌کنم.

گفت‌وگو دربارۀ کتاب موچول دوست ندارد خوب باشد

در یادداشت روش رفتار با کودک لجباز و سرکش به لجاجت در کودکان و راهکارهای کاهش این رفتار پرداختیم و از اهمیت گفت‌وگو نوشتیم. در این کتاب توجه بیشتری به این موضوع می‌کنیم که گاه حتی گفت‌وگو نیز با بچه‌هایی که برای انجام کاری اصرار دارند، سخت است. استفاده از داستان‌هایی که پیامد رفتارهای غیرمنطقی و به‌ویژه لجاجت را نشان می‌دهد، دورنمایی را به کودک نشان می‌دهد که او دوست ندارد و گاه از آن وحشت دارد مانند تنهایی، گم شدن، از دست دادن محبت دیگران یا محرومیت از کارهایی که دوست دارد. در کتاب موچول دوست ندارد خوب باشد، تهدیدها و تنبیه مادر در کاهش لجاجت‌های موچول تأثیر ندارد چون او از آن دسته کودکانی‌ست که در لجاجت بسیار سرسخت هستند.

خواندن و گفت‌وگو دربارۀ چنین داستان‌هایی در زمانی که حال کودک خوب است و آرامش دارد، می‌تواند بر فکر او تأثیر بگذارد، سپس زمانی که هیجان به او دست می‌دهد و سرکشی و لجبازی می‌کند، با یادآوری این داستان، می‌شود لجاجت او را بهتر کنترل کرد. او نیز با به یاد آوردن اتفاقات داستان و پیامدهای رفتار موچول آمادگی فکر کردن به کار و رفتار خودش را پیدا می‌کند. چنین برخوردی با کودک باعث می‌شود که او به تدریج منطق لازم را به دست آورد، قبل از اصرار به کاری، به پیامد خواستن غیرمنطقی و زیاده‌خواهی فکر کند و رفتار خود را کنترل کند.

با گفت‌وگوی پس از داستان، کودک راحت‌تر ماجراها را برای خودش تحلیل می‌کند تا در شرایط مناسب از آن‌ها استفاده کند. پرسش‌های زیر می‌تواند آغازگر گفت‌وگو دربارۀ کتاب موچول دوست ندارد خوب باشد، شود.

  • چرا موچولو این رفتار را داشت؟ به این رفتار او چه می‌گویند؟
  • آیا خود موچول خوشحال بود؟
  • آیا مامان موچول رفتار او را که می‌دید خوشحال بود؟
  • آیا دوست داری کاری را که مامان یا یکی از بزرگ‌ترها می‌گوید درست نیست، انجام دهی؟ آیا تجربه‌ای دراین‌باره داری؟ پیامدش چه بود؟
  • در زمان انجام یک کار آیا باید به پیامد آن فکر کرد؟
  • فکر کردن به پیامد کار چه تأثیری دارد؟

تماس با ما

اگر در این زمینه نیاز به اطلاعات بیشتر یا مشاوره دارید، می‌توانید برای تعیین وقت و گفت‌وگو با مشاوران مجرب ما در کلینیک کیهان دانش پاژ تماس بگیرید:

09150708580