عنوان: وقتی مژی گم شد
نویسنده: حمیدرضا شاهآبادی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1393
تعداد صفحات: 104
گروه سنی: 12-15 سال
خلاصۀ کتاب وقتی مژی گم شد
نرگس و فریبا دو خواهر هستند که دو دختر نوجوان به نامهای مژگان و مژده دارند که آنها را مژیِ نرگس و مژیِ فریبا صدا میزنند. ناصر، همسر نرگس، سالها خارج از کشور کارگری کرده بود و حالا وضع مالی خوبی داشت اما سامان، همسر فریبا، فردی تحصیل کرده بود.
یک روز که برای تفریح رفته بودند، متوجه شدند مژی نرگس داروهای پدرش را نیاورده است. ناصر که از شدت درد معده ناراحت بود او را دعوا کرد برای همین مژی با گریه میز شام را ترک کرد. روز بعد همه متوجه شدند مژی درخانه نیست. آنها همهجا را گشتند اما نتوانستند او را پیدا کنند. ناصر خود را سرزنش میکرد که از شدت کار و گرسنگی زیاد به بیماری معده گرفتار شد. نرگس هم خود را سرزنش میکرد که آدم ترسو و بیعرضهای است که به مژی تأکید نکرده بود قرصها را بردارد.
وقتی مسعود، برادر مژی نرگس، پیامهای موبایل خواهرش را دید، متوجه پیام عجیبی از مژی فریبا شده بود که به مژی نرگس گفته بود: «اگر این کارو بکنی خیلی خری». آنها به سراغ مژی فریبا رفتند تا به ماجرای پیامها پی ببرند. در جلو در نگهبان به آنها اطلاع داد که مژی از خانه خارج و سوار ماشین سیاه بزرگی شده است. همزمان آنها متوجه شدند مژی نرگس تمام این مدت را در خانه پنهان شده بوده است. ناصر و نرگس با دیدن دخترشان او را در آغوش گرفتند ولی آن موقع بود که متوجه شدند مژی فریبا گم شده است.
این بار فریبا و سامان خود را سرزنش میکردند. فریبا از این ناراحت بود که چرا دخترش مانند مژی نرگس نتوانسته بود به راحتی دیپلم بگیرد و هر سال چند تجدیدی داشت. در صورتی که او و سامان هر دو والدین تحصیل کردهای هستند. فریبا زمان و پول زیادی را صرف کرده بود تا دخترش مهارتهای زیادی کسب کند اما او حتی هنگام آشپزی هم خرابکاری میکرد. رابطه نامناسب او با مژی باعث شده بود تا مژی کمتر حرف بزند و لکنت زبان بگیرد. مژی فریبا بیشتر وقت خود را در اتاق پشت کامپیوتر میگذراند. اما فریبا حالا که دخترش گم شده بود از اینکه همیشه عصبانیتش را سر مژی خالی میکرد پشیمان بود. سامان هم خودش را سرزنش میکرد و از شغلش و از این که به دنبال علاقههایش نرفته بود ناراضی بود. او همیشه تلاش کرده بود زمینهای فراهم کند که مژی مهارتهای موردعلاقۀ پدرش را به دست آورد.
سرانجام همۀ خانواده متوجه شدند که دختری به نام زهره که در کلاس کامپیوتر با مژی فریبا دوست شده بود دربارۀ شهری به نام فرانکشتاین در نزدیکی ترکیه صحبت میکرده است. فرانکشتاین مکانی است که دخترها خودشان شهر را اداره میکنند. مژی فریبا که گمان میکرد دخترخالهاش به خانۀ زهره رفته است، برای پیدا کردن او رفت. زهره به مژی فریبا وعدۀ رفتن به فرانکشتاین را داد و اظهار کرد که مژی نرگس کمی قبل به آنجا رفته است، سپس او را در اتاق زندانی کرد. مژی فریبا از آمدنش به خانۀ زهره پشیمان بود اما کاری از دستش بر نمیآمد.
شب، زهره و چند مرد مژی و دیگر دخترهایی که آنجا بودند را با تهدید سوار ماشین کردند اما خوشبختانه بین راه، پلیس ماشین را متوقف کرد. زهره در تیراندازی و درگیری کشته شد و مژی برای همیشه ویلچرنشین شد. با این حال به گفتۀ خودش هیچوقت پدر و مادرش باور نکردند او برای نجات دختر خالهاش به آن جا رفته و میگفتند: «بالاخره کار دستمان دادی.» اما او با همان ویلچر به مدرسه و کلاس طراحی میرفت و با علاقه طرحهایش را به دیوار اتاقش میچسباند، ولی هیچکس به جز دو خانواده از واقعیت ماجرا خبردار نشدند و همه گمان میکردند مژی فریبا در تصادف آسیب دیده است.
گفتوگو دربارۀ کتاب وقتی مژی گم شد
در یادداشت جلب اعتماد فرزندان (گفتوگو و تعامل) به ارتباط سازندۀ والدین با نوجوانان اشاره شد. شنونده بودن و درک احساسات نوجوانان از جملۀ این رفتارهاست. در این کتاب والدین هردو مژی از ارتباط با فرزندانشان راضی نبودند. توجه بیش از اندازۀ فریبا و همسرش به مژی، بیتوجهی به علاقههای او و سعی در آموزش انواع مهارتهایی که او دوست ندارد موجب شده بود که مژی اعتماد به نفس خود را از دست بدهد، گوشهگیر شود و لکنت زبان پیدا کند. این رفتارها همچنین باعث شده بود هیچکدام از دو مژی رابطۀ خوبی با والدین خود نداشته باشند و دست به پنهانکاری بزنند. روشن است که اگر هر دو مژی محیط خانه را صمیمی و دوستانه میدیدند به رفتن به شهر فرانکشتاین فکر نمیکردند و چیزهایی که دربارۀ آن شنیده بودند را باور نمیکردند یا مژی برای پیدا کردن دخترخالهاش به تنهایی پیش زهره نمیرفت.
مطالعه و گفتوگو دربارۀ چنین داستانهایی به والدین کمک میکند تا به اهمیت رابطۀ صمیمی و دوستانه با نوجوانان در محیط خانه پی ببرند و سعی کنند در خانه محیطی بدون تشنج، بگو مگو و رفتارهای مخرب بهوجود آورند. آنها پی خواهند برد که حتی توجه بیشازحد به فرزندان و درخواستهایی بیش از توان و انتظار آنها میتواند اثر سویی بر آنها بگذارد. مطالعۀ چنین داستانهایی به نوجوانان نیز کمک میکند تا به پیامد پنهانکاری پی ببرند. همچنین آنها از خطرات دوستان ناباب آگاه خواهند شد و حتی در صورتی که فضای خانه گرم و صمیمی نباشد به جای پناه بردن به دیگران سعی کنند به بازسازی رابطۀ خود با والدین بپردازند.
با گفتوگوی پس از داستان، کودک راحتتر ماجراها را برای خودش تحلیل میکند تا در شرایط مناسب از آنها استفاده کند. پرسشهای زیر میتواند آغازگر گفتوگو دربارۀ کتاب وقتی مژی گم شد باشد.
- چرا مژی نرگس خود را پنهان کرده بود؟
- چرا مژی فریبا فکر کرد دخترخالهاش قصد رفتن به فرانکشتاین را دارد؟
- چه چیزی باعث شده بود مژی فریبا گوشهگیر شود؟
- به نظرت آیا درست بود مژی فریبا تنهایی به دنبال دخترخالهاش برود؟ چرا او دراینباره چیزی به والدینش نگفت؟ اگر جای او بودی چه میکردی؟
- تابهحال موضوع مهمی را از والدینت مخفی کردهای؟ چه چیزی باعث شده است این کار را بکنی؟ اگر دربارۀ آن با والدینت صحبت میکردی آنها چه واکنشی نشان میدادند؟
- اگر واکنش والدین به موضوع مطرحشده تند باشد، چگونه میتوانی آن را به واکنش دوستانه تبدیل کنی؟
تماس با ما
اگر در این زمینه نیاز به اطلاعات بیشتر یا مشاوره دارید، میتوانید برای تعیین وقت و گفتوگو با مشاوران مجرب ما در کلینیک کیهان دانش پاژ تماس بگیرید:
09150708580

درج دیدگاه